|
همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانِ
|
|
| چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 مزاحمت نمی شوم... راحت باش... اما بدان حرارت سرگرمی هایت قلبـــــــم را سوزاند...!
+ اینجا..اتاقم... + آخییی...دلم برا اتاقم تنگولیده بود... + تکسم مخاطب خاص داره...که اینجا رو نمیخونه... + سارا...:( MisS You بعدا نوشت : اگه کسی بهت گفت "دوستت دارم" ؛ آروم بغلش کن ، نازش کن ، سرشُ بذار روی شونت ... ، یواش در گوشش بگو : خوب بسه دیگه... پاشو خیلی خندیدیم ؛ اونجایی که تو درس میخوندی , ما مدیر مدرسه بودیم..... + این تکس بالا...منو یاد خیلی هایی انداخت که دوستت دارم ورد زبونشون بود...عادتشون بود...نه احساسشون...به جز یک نفر + خیلی سخته که ،دیگه سخت به آدما اعتماد کنی... + و اما سارا...تو...همون یک نفر هستی که ایمان دارم...و باور دارم...احساست رو... + مرسی برای همه خوبی هات... + مرسی برای همه ی دل نگرانیات... + خیلی چیزا رو میشه از چشمات خوند... + 2شب پیش هنگ اس ت بودم.... و میدونم اس ت عین یه حقیقت بود و از کل احساست... + قربون قلب مهربونت بشم... همه ی حرفات راست بود...کم کم داره خیلی چیزا بهم ثابت میشه.... + به تو و وجودت ایمان دارم... + و بیشتر از هر چیزی که فکر کنی دوست دارم آجی خودم...:x:* + سارا...ادامه مطلب...( توی اف بی هم گذاشتم...در اف بی انتطار لایک:دی :)) و کامنت تورو میکشه :))) ) ادامه مطلب
+
نويسنده ریحانهـ
|
یکشنبه 24 اردیبهشت1391 من منتظر غیر منتظره ام ( بوبن )
![]() + آخییییی...دلم برا بلاگم چقد تنگ شده بود...:(
+ همچنان در تهرانم... تهران گردی ادامه داره... + دو روز گدشته خونه ی سارا اینا فوق العاده بود... + خو عزیز دلم..من چطو اونهمه محبت تو و مامان دوست داشتنی تو جبران کنم...:x:X + سپیدمم که امروز یا فردا میبینم..:x:X + الانم که پیش کامی و خانم گلش هستم...:x:X + و نمیزارن من برم شمال :( خو من دلم برا اهل منزلمان تنگولیده... + تا آپ بعدی که معلوم نیست کی باشه...فعلا...
+
نويسنده ریحانهـ
|
از وفـــآےِ انســاטּ هـا چه اعتباریســت ..!! دوشنبه 18 اردیبهشت1391 در روزگـــآرےِ کـــه گرگ هـــآ در بیــاباטּ
+ کلا از آدم 2پا نباید انتظار داشته باشی...چه برسه به وفا :| ... +...
+
نويسنده ریحانهـ
|
یکشنبه 17 اردیبهشت1391 در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلبهایمان خونی دوگانه... شادی همراه با رنج... خنده همراه با اندوه...مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هر یک دیوانه وار ارابه را به سوی خود می کشند. پس در جاده ای برفی سوارکارانی هستیم که در جستجوی ردپایی.. در جستجوی اندیشه ای سلیم پیش می تازیم و.. زیبایی.. گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سیلی می زند و گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش می برد و گلویمان را پاره می کند...
+ ...
+
نويسنده ریحانهـ
|
شنبه 16 اردیبهشت1391 این روز ها از کنار من که میگذری احتیاط کن
+ جیگر خاله رو دیدم امروز... هرچی بزرگ تر میشه ، تو دل برو تر میشه... + من ...درس...ورزش...سنتور... + فعلا با کله تو کتاب هایی هستم که گرفتم :)))) ...امشب دیوانه بازی رو تموم میکنم...میرم سراغ کتاب "وقتی نیچه گریست" + دیوانه بازی فوق العاده است...
+
نويسنده ریحانهـ
|
پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مـزمـن ! دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ... کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که دیگر تـو را به واکـنـش نمیکـشانــــد ! و نـگـاه میکـنی و نـگــــــــــاه...
+ امروز حال رو روزم یه جوریــ ه... + نمیتونم وصفش کنم... + روح م ... + خوابی دیدم..که برام عین یه واقعیت بود... + به خودم میپیچیدم... + امروز کی تموم میشه...!!!! بعدا نوشت : + ای خدا قسم به رازم... که ازت نبوده پنهون... به تموم اشک چشمام... به همین شام غریبون... . . . دلم برای صدای هایده تنگ شده بود...:x:X + باز داره از همون باروناااا میاد که من عاشقشم...(1:45) + من ، با کناری ات , کنار نمی آیم ! کنار می روم ……
+
نويسنده ریحانهـ
|
چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 جادویی یاد گرفته ام! جادوی بی خیالی بی خیالی به گذشته به اضطراب آینده به حرف مردم نادان به هر چه پلیدی است به حسودی به مال به کارهایی که مرا به زنجیر می کشند و به هر چه مرا به اسارت می برد. و لبخند و لبخند به فردا و زندگی در حال و اندیشه به خود و شکر زندگی بی نهایت بلندی که خدا هدیه ام کرده.
+ از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم.... + به زودی قرار 2 عدد از دبیران دوره ی دبیرستانم رو ببینم... + ای جانم...هنوز همونه...لحن صداش...مهربونی تو صداش...همونیکه سال 82 سر یه سرم میذاشت... + ازپشت تل میخواستم بغل ش کنم...و بگم...هنوز تو انگیزه ادامه تحصیل منی... + تویی که گفتی...هیچوقت از درس خوندن خسته نشو...بخون...بخون...تا اونجایی که میتونی...تا اونجایی که دیگه ته تهشه... + ای حانم...کلی ذوقیده بود از اینکه یادم بود که روز معلم رو بهش تبریک گفتم... + این 2 تا...2تا فرشته بودن...که بعد از گذشت اینهمه سال ، هنوز همون حس دانش آموز سال 82 رو دارم براشون... + آب بازی کردیم...اونم 3 ساعت... + آخرش دیگه منو بزور در آوردن از آب :)))) + خو بابا من فقط از عمیق میترسم...دختر عموی ما فکر کرده بود من کلا از شنا هیچی نمیدونم...شنای مارا که دید خودش مبهوت شد:)))) کلی امید وار شد بهم :)))))) + الانم از فرط خستگی ، بیهوشم... :| از بس بی جنبه ام ... :| + میدانی کوچولو ، شیرینی پزی و عشق، به هم شباهت دارند : مسئله مهم، تازگی آنهاست و موادی که در آنها می ریزی.حتی تلخ ترین مواد خوشمزه می شوند.(دیوانه وار - کریستن بوبن)
+
نويسنده ریحانهـ
|
|